بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘عمومی’

هک مجدد وبلاگ و تغییر سرور

۱۶ بهمن ۱۳۸۸ سالار کابلی ۲ دیدگاه

سلام،

چند روز پیش اینجا دوباره هک شد، البته ایندفعه توسط یه هکر از بغداد که یه جورایی باعث شرمه. ولی نه تقصیر از من بود نه از وردپرس. تقصیر از امنیت پایین سرویس هاستینگ بود.

خوشحالم که بعد از یه ماه تحقیق تونستیم سرور اختصاصی شرکت رو بالا بیاریم. سعی کردم تمامی نکاتی رو که سرورهای قبلی توشون رعایت نشده بود، رعایت کنم که تا حد ممکن به مشکل برنخوریم. وبلاگ من هم اولین تست موفق تنظیمات سرور بود که به خوبی کار کرد. امیدوارم سرور ثباتش رو طی چند روز آینده نشون بده. چون سازگاری وبسایت های قدیمی تر شرکت با php5.3 ممکنه نگران کننده باشه، فعلا تا انتقال کامل نشه نمی‌شه قضاوت کرد.

ضمنا جزئیات هک توی zone-h ثبت شده.
بدرود، سالار.

چه لذتی…

۱ بهمن ۱۳۸۸ سالار کابلی ۶ دیدگاه

می‎دانم می‎خوانی این را.
تو، عشق را کُشتی.

دلم می‎خواهد، روزی که می‎میری، کنارت باشم،
تا با تمام وجودم،
شادیم را رو به آسمان فریاد بزنم،
و دعا کنم
سفرت را به دوزخ
در عذاب سپری کنی.

چه لذتی، می‎دانم.

پ.ن: به دوزخ اعتقادی ندارم، اما اگر دوزخی وجود داشته باشد، تو خود دوزخی، حتی منفور تر از اهریمن.

Categories: عمومی Tags:

دوباره تولد : تولد دوباره

سلام، امروز خوشحالم، امروز ۲ دی ماهه، روز تولدم، روزی که به دنیا اومدم. روزی که زندگی رو شروع کنم. روزی که نمیدونستم قراره زندگی طولانی و پر دردسر باشه.

در طول ۲۰ سال گذشته روز تولدم هیچوقت برام اهمیت آنجنانی نداشته، چون همیشه عواملی بودن که باعث میشدن من بیخود و بی جهت فکرم رو روشون متمرکز کنم و خود رو از یاد ببرم. هیچوقت به خود اهمیت نمیدادم. الان هم نمیدم. ولی تولد امسالم یه حس عجیبی بهم میده. حس متفاوتی داره ، متفاوت با سالهای گذشته. شاید بخاطر اینه که راه رو، دوباره انتخاب کردم، دوباره به راهم فکر کردم. دوباره ساختمش و مشخص کردم برای خودم که این راه رو چطوری قراره طی کنم.

من همیشه از توفیق اجباری متنفر بودم. هیچوقت نتونستم چیزی رو تحمل کنم که بهش علاقه دارم. برای همه مسائلم همینطوری بودم. و همین اخلاقم باعث انزوای چندین و چند سالم شد. هیچوقت با افرادی که روش زندگیشون با من تفاوت داشت نساختم. این مساله شاید ناخوشایند باشه برای شما، ولی برای من نبود، چون انزوای چندین ساله من، باعث شد به بهترین ایده آل ها برسم توی زندگیم. بهترین و انسان ترین انسانها، کسانی که من باهاشون راحتم. کسانی که دوسم دارن و دوسشون دارم. کسایی که میتونم باهاشون کار کنم و میتونن باهام کار کنن! کسایی که میتونم ازشون راه بهتر زندگی کردن رو یاد بگیرم.

الان چند ماهه که به عنوان برنامه نویس و طراح وب شرکت توانا رسانه نوین (TRN Technologies) فعالیت میکنم (نمایش موقعیت روی نقشه). باید بگم که این شرکت یکی از بهترین شرکت های ایران در زمینه SEO هست و من خوشحالم که تو این شرکت هستم. اعضای تیم TRN (آقای مهندس توانا عسگری: مدیرعامل و SEO، خانم عسگری: گرافیک و مولتیمدیا، خانم اسدی: طراح وب) برای من خیلی ارزش دارن و باعث شدن که زندگی من در طی چند ماه اخیر، کلی بهبود پیدا کنه. نابود نشدن زندگی حرفه ایم رو مدیون این تیم و پشتکارشون هستم.

در مورد زندگی شخصی، تجربه ثابت کرده که حرف زدن از جزیات مسائل اینجا، کار درستی نیست. اما میخوام از کسایی تشکر کنم، که محبت رو به زندگی من برگردوندن و باعث شدن من دوباره امید زندگی کردن رو داشته باشم و با هدف، ادامه بدم. شما، بالا ترین و بهترینید. امیدوارم من رو ببخشید به خاطر همه بدی هایی که در حقتون کردم. لیاقت شما خیلی بیشتره.

امیدوارم این ۳۶۵ روزی که امروز شروع شد، بهتر از سالهای قبل باشه. زندگی همچنان ادامه داره. و دیگه از توفیق اجباری خبری نیست.

درود، سالار.

شب یلدا…

۳۰ آذر ۱۳۸۸ سالار کابلی ۹ دیدگاه

سلام دوستان،
امشب شب یلداست، طولانی ترین شب سال و یکی از ایرانی ترین رسوم ایرانیان. ایرانیان تمام جهان به رسم دیرینه خود این شب رو جشن میگیرند و سعی میکنند کنار هم ، شبی شاد رو پشت سر بگذارند. (در مورد شب یلدا در ویکیپدیا بیشتر بخوانید)

اما امروز، اندوه من بخاطر فوت یکی از عزیزان همین ایرانیانی که شب یلدا را جشن میگیرند، بقدری است که مجبور شدم همینجا، به همه ایرانیان تسلیت بگوییم. دو شب پیش، آیت ا-لله منتظری (ویکیپدیا، وبسایت شخصی) ، پدر معنوی همه ما، از بند زندگی این دنیا آزاد شدند. شاید دوستان جبهه بگیرند که من که این همه فریاد سکولاریسمم رو به آسمون بود، چی شد بخاطر فورت آیت ا-لله منتظری ناراحتم؟ باید جواب بدم که آیت ا-لله منتظری، جدا از دینی که بهش اعتقاد داشتن، انسانی بزرگ، دانا، روشن فکر و انسان دوست بودند و به حقوق بشر احترام کامل میگذاشتند و همچنین به آزادی های انسانی معتقد بودند. و این چیزی بود که ما در این دوران بهش احتیاج داشتیم. روحشون، سبز، بلند و پاینده باد. راهشون ادامه داره.

درود، سالار

نوستالوژی

۲۷ آبان ۱۳۸۸ سالار کابلی ۲۸ دیدگاه

- سالار، من دوست دارم.
+ دوسم داری یا عاشقمی؟
- عاشقتم.
+ مطمئنی عاشقمی؟
- نمی دونم.
+ خداحافظ.
- خداحافظ.

Categories: عمومی Tags:

نسخه پیش‎نویس ققنوس Draft 0.1

۲۶ تیر ۱۳۸۸ سالار کابلی ۸ دیدگاه

سلام،

دو پست قبل قول داده بودم که پروژه ققنوس رو دنبال کنم، و به این قولم هم وفــا کردم، برای دوستانی که کمی (!) شک دارن به قول من، تو این پست نسخه اولیه کدهای ققنوس رو برای دانلود قرار میدم.

دقت کنین که این کدها فقط برای مشاهده شما عزیزان هستش ، و هنوز قابل استفاده نیست، چون حتی به نسخه Aplha نرسیده و فقط یه Draft هست، پس با عرض شرمندگی، من ساختار دیتابیس رو منتشر نمی‎کنم تا کدها قابل نصب شدن نباشن. برای دوستانی که مایلن بدونن نتیجه اجرا شده چطور هست، یه نمونه از برنامه رو روی سرور ققنوس نصب کردم تا بتونین یه چرخی توش بزنین.

نکته مهم: دوستان، این کدها تحت قوانین GNU/GPL منتشر شدن، شما میتونین به صورت آزاد از تمام قسمت‎های ققنوس استفاده کنین، فقط، لطفاً برای رعایت بعضی از حقوق، در صورت استفاده مجدد از هر کدوم از کلاس ها و یا توابع ققنوس، نام من (سالار کابلی) و دوست خوبم (پدرام عظیمایی) رو در داخل کد ذکر کنید. لازم به ذکر نیست که در صورت عدم ذکر نام ما، شما به کسی پاسخگو نخواهید بود و هیچگونه مجازاتی شامل حال شما نخواهد بود، فقط روحیه Opensource آسیب خواهد دید.

نکته مهم ۲: در نسخه دمو که روی سرور نصب شده، از یک قالب HTML آماده استفاده شده، قسمت خروجی، هنوز کامل برنامه نویسی نشده که ما براش قالب طراحی کنیم، از این قالب فقط برای تست موقت سیستم استفاده شده.

با امید اینکه کارهایی که ما انجام دادیم، برای شما عزیزان مفید بوده باشه، اعلام می‎کنم که من با جدیت تمام این پروژه رو دنبال خواهم کرد. دوست خوبم، پدرام، متاسفانه بدلیل پاره‎ای از مشکلات شخصی، در حال حاضر قادر نیست تا من رو در این کار همراهی کنه. با اینکه من بدون کمک پدرام مشکلات خیلی زیادی خواهم داشت، ولی بیاین امیدوارم باشیم که مشکلات پدرام هرچه زودتر حل شه و به ما ملحق شه.

نسخه نصب شده ققنوس رو می‎تونین در ایــــــن قسمت مشاهده کنید، بخش مدیریت رو هم در ایــن لیـــنک.
نام کاربری مدیر: admin
رمز عبور: ۱۲۳

دریــافت نسخه پیش نویس (Draft) سیستم وبلاگنویسی ققنوس

درود، سالار.

اینجا تولد است امروز، مثلن!

۲۱ تیر ۱۳۸۸ سالار کابلی ۹ دیدگاه

ســلام. (راست میگی بهروز، قشنگه!)

امروز باید اینجا بادکنک آویزان می‏کردم و کیکِ بزرگ شمع می‎آراستم. اما کی برای ما وقتی تولد راستکی مان بود بادکنک ترکاند آخر! که من بیایم اینجا جشن بگیرم مردم برقصند من بادکنک منفجر کنم برایشان دلشان یه هویی بریزد!؟ نه! این روزا وقت جشن الکی الکی نداریم ما! آنجا مردم دارند میمیرند، ما بیاییم اینجا بزنیم برقصیم؟

از این حرفا که بگذریم، چهار سال پیش دقیقن همین ساعات بود که اینجا متولد شد! یادش بخیر تولد صفر سالگیش را هم جشن نگرفتیم، تولد یکسالگی خواب بودیم، تولد دو سالگی داشتیم با بچه محلا بازی می‎کردیم، تولد سه سالگی کلا یادمان رفت تولد است، تولد امسال هم که الکی الکی دیدیم همه چی جدی شده، شده چهار سال که داریم مینویسیم ! ای بابا! چرا اینطوری شد؟ چرا من، ما شدم؟! مث اینکه زیادی خودمو تحول گرفتم دیگر.

الان که دارم می‎شمرم با انگشتام می‎بینم زود گذشت این چهارسال، ولی رفقا، باورم کنید این چهار سال مثل چهار قرن بود برام، پست قبلی رو که نوشتم، یه تصمیم دیگه هم گرفتم، نشستم تموم تصاویری رو که از این چهار سال داشتم مرور کردم، به ترتیب تاریخ مشخص شده بودن واسه همین، عین روز قیامت بود (تو کتابا میگن، ما که ندیدیم، راست دروغش گردن اونی که گفت)! انگار نشستم تو سینما، فیلم زندگیمو دارن بهم نشون میدن، یکیم بغل دستم نشسته داره واسم می‎گه چی شد چی نشد. قشنگ بود، خیلی قشنگ… چهارسال پیش یه صورت شاد داشتم، رفته رفته رنگ غم نشت روش و، روز به روز، پر رنگ تر و پر رنگ تر شد این غمِ مادر مرده! چه تصویرایی بودن رفقا، تصویرگر کارشو خوب بلد بود. یه چیزی تو این فیلمی که به من نشون دادن خیلی توجه منو به خودش جلب کرد! توی فیلم، جلاد رو ندیدم، انگار کسی که ویران کرد از پشت پرده سینما فرار کرده بود! آخر، رو نداشت من رو ببینه! خجالتیه تفلکی!

از این موضوع که بگذریم، می‎خوام یه چیزیو بگم، که تو دلم مونده:
- دارند آنجا می‎جنگند برای وطــنشان، پسر و دختر و بزرگ و کوچکش زیاد فرقی ندارد، بالا یا پایین بازهم تفاوتی نمی‎کند! دارند با جان و دل می‎جنگند. دوستشان دارم. مدت زیادی بود که شرفـــ را با چشمانم ندیده بودم. بچه‎ها، درود به وجودتان، ما را هم اگر قابل می‎دانید، در کنار خود حس کنید.

یک نکته دیگر را عارض شوم و بساط سخن برچینم:

- «ماورای وب» تولد چهار سالگیت مبارک!

درود.
سالار.

این چهار سال

هر دفعه که اول هر مطلب مینویسم سلام یه حس مسخره بهم دست میده که اصولن چرا سلام می‎کنم؟ ولی خب اگر سلام نکنم هم یه جوریه، پس سلام.

دو شب پیش یکی از دوستان قدیمی – «رضا» – یه نظر تو یکی از مطالب دو سال پیش داده بود، منو وادار کرد به شدت به فکر فرو برم. یه لحظه به این فکر افتادم که اساسن دلیل ایجاد این وبلاگ چی بود سال ۸۴ ؟ این بود که من یه برنامه نویس بودمو میخواستم بیشتر بحث تخصصی مربوط به کارمو تو این وبلاگ داشته باشم تا مطالب روزانه و عادی. بعد از این فکر، تصمیم گرفتم که تمام مطالب این ۳ سال و ۱۲ ماه رو یه نگاه بندازم با تمام نظرات مربوطه (چند روز دیگه این وبلاگ ۴ ساله میشه و وارد پنجمین سال وبلاگ نویسی من میشیم. ۲۱ تیر).

در حین بازنگری مطالب خیلی چیزها برام جالب بود، اینکه شخصیت و رفتار یه آدم چقدر میتونه توی چهار سال تغییر کنه. فکر نمیکردم انقدر تغییر کرده باشم. خیلی از مطالبم برای خودم ناراحت کننده بودن، تعداد زیادی هم تا حد زیادی مضحک به نظر می رسیدن. از همه جالب تر بحث و جدل هایی بود که توی قسمت نظرات شده بود. برداشت آدمای دیگه از رفتار من برام جالب بود.

مثلن دوستی به این مضمون یه نظر گذاشته بود: (البته نظر اصلی فارسی لاتین نوشته شده بود)

ببین سالار من از روی که با تو حرف زدم از حرفات فهمیدم که هیچی بارت نیست و فقط بلدی الکی افه بذاری … تو خودتم میدونی که هیچی نیستی … حالا اینا به کنار… چرا با این حرفات به عقاید دیگران توهین میکنی ها؟! فکر کردی با فارسی کردنه یه News Engine دیگه خدایی؟؟ نه داداش هنوز خیلی راه مونده پس دعا کن آدم بشی.

در نظر اول وقتی این متن خونده میشه احساس خوشایندی به آدم دست نمیده، ولی خوب، جالبه که این نوع نظرات خیلی بیشتر توجه منو جلب میکنن نسبت به تعاریف و حرفای دیگه. بهرحال، با خوندن مطالب خودم و دیدگاه های دوستان به این نتیجه رسیدم که بعد از این چهار سال، یه مطالبی باید گفته بشه بهر حال، بهتر بود اینها روز تولد وبلاگ عنوان بشن، ولی خب امروز هم یه روزی مث همون روزه!

یکم: داستان رومانس من:
این ماهیت آدما خیلی بهتر از قبل برام روشن تر شد که نمیتونن رو حرفی که زدن بایستن، یعنی براشون سخته عهد و پیمان رو تا آخر نگه دارن. همین میشه که تنوع مطالب رومانس و آنتی رومانس توی قسمت نظرات و حرفای خودم تو این چهار سال خیلی زیاده. با اینکه اون زمان سنم بالا نبود، ولی خب درگیریهای پیش اومد با چند نفر (حداکثر دو نفر که قابل بیان باشه). آدم که از دور به زندگیش نگاه میکنه ، یه چیزهایی رو باور میکنه که در حالت عادی جون به جونش کنن تو کتش نمیره! یکی اینکه، لذت های لحظه ای و موقتی و رفع تنهایی های آنی، چنان میتونه انسان رو از واقعیت و مکان عقلانی دور کنه که دیگه برگشت تقریباً غیر ممکن به نظر برسه. ماهیت انسان اینه که وقتی تنهاست و جایی برای پناه نداره، به هر کسی پناه میبره – ولو اینکه تفاوتش با اون شخص زمین تا آسمون باشه – و این پناه بردن باعث مشکلاتی میشه که حل کردنش کار آسونی نیست. چون انسان، طوریه که اگر عادت به چیزی کنه، مخصوصن وقتی اون چیز یه انسان باشه و از جنس مقابل – ترک این عادت باعث بیماری های بزرگی میشه. چون به هر حال رابطه ای که شروعش از روی عقل نباشه و فقط احساس، قوه تصمیم گیرنده باشه، دیر یا زود به جدایی میرسه. این مطالب رو با خوندن مطالب متضاد من در مورد زندگی عشقیم تو این چند سال میتونین به روشنی درک کنین. + و صد البته، کسانی بودن که این نکته ها رو اون زمان به من گوشزد کردن ولی کو گوش شنوا؟

دوم: زندگی مذهبی من:
برخلاف داستان رومانس که معمولن شامل یک سری بحث های عاطفی میشه، مسائل مذهبی باعث میشن که بحث های سنگین و خطرناکی به وجود بیاد. من همونطور که قبلن هم عنوان کردم، به دین اسلام عقیده ای ندارم، ولی در میان مسلمانان عزیز زندگی میکردم این مدت و به این دوستان احترام میگذارم. و این زندگی اجباری، باعث میشد که گاه، فشارهایی به من وارد بشه که مجبور بشم تو محیط عمومی مثل وبلاگم نظراتم رو بیان کنم. البته در همای جای دنیا یه قانونی وجود داره به اسم آزادی بیـان، ولی متاسفانه تو کشور عزیزمون، حتی بین مردم این رسم هست که کسی حق نداره بر ضد ارزش های رایج جامعه سخنی – ولو حق – به میان بیاره. و همین مطلب باعث شد تا افراد زیادی بر ضد اعتقادات و نظرات من قد علم کنن و مطلب ناخوشایندی رو بیان کنن. این مطلب رو باید بگم که اعتقادات من، نظرات شخصی من هست و من حق وارد شدن به حریم دیگران رو ندارم، و این مطالب فقط منعکس کننده نظر شخصی من در مورد مسائل مذهبی رایج بوده و به شخص خاصی مربوط نشده. به هر حال عذرخواهی من رو – اگر باعث رنجش ناخواسته کسی شده – پذیرا باشین. تمام انسانها از نظر احترام در یک مرتبه قرار دارن و همه با هر عقیده و مرامی برای من قابل احترامند.

سوم: دروغ، دروغ، ادعا:
شاید تنها چیزی که من رو این مدت رنجونده، اظهار نظرهای کذبی بوده در مورد حرفه و کار مورد علاقه من. بازهم اینجا باید تاسفم رو نسبت به موضوعی بیان کنم. متاسفانه تو کشور ما، این احساس بین نوجونامون (شایدم جوونا) وجود داره که نمی تونن بعضی چیزها رو با صبر قبول کنن. مثل همون دوستی که نظرش رو اول این مطلب براتون نوشتم. ببینید، من یه برنامه نویس و طراح وب هستم. کارهایی که من این چند سال انجام دادم برای همه کاملن روشنه و احتیاجی نیست که من مجددن براتون شرح بدم که من کی هستم یا چه کار میکنم. اگر سوالی از من پرسیده شده، من جواب صادقانه رو (تا جایی که به امنیت شخصی من خدشه وارد نکنه) ارائه دادم ولی خیلی سنگینه وقتی کسی سوالی بپرسه، جواب رو بشنوه، ولی در مقابل این جواب، بدون اطلاعات قبلی و کامل با پر رویی و خودبینی کامل فورن بگه: «دروغـــه». تا جایی که من می‎دونم دروغ به دو علت گفته میشه: علت یک: پای منفعت شخصی در میان باشه، در این حالت شخص برای پیش بردن کار و زندگیش و رسیدن به هدفش ممکنه دروغ بگه. علت دوم: شخص دجار ناهنجاری های شخصیتی باشه. به این معنی که با این دروغ های، خودش رو بزرگ کنه چون ممکنه تو زندگیش دچار خود کم بینی باشه و یا برعکسش: خود بزرگبینی. و خوشبختانه من به علت دوم دچار نیستم. و دروغ گفتن در جواب یک سوال که هیچ سودی برای من نداره، فقط باعث پایین اومدن سطح شخصیت من میشه که من حاظر نیستم این ریسک رو قبول کنم. کسانی که باید من رو باور میکردن، قبلن باور کردن.

چهارم: فارسی نیوز:
من نمیدونم چه ادعایی در مورد این مورد داشتم که اینطوری ملت به من میپریدن؟ واقعا برام جالبه. درسته، فارسی نیوز نسخه یک فقط یک ترجمه فارسی از سیستم خبری Cutenews بود که من فقط به منظور کمک به دوستانی که به این سیستم نیاز داشتن اون رو به صورت رایگان و بدون هیچ چشمداشتی ارائه کردم. ولی بعد از ارائه این نسخه، نویسنده اصلی این برنامه که Georgi Avramov نام داشت با من تماس گرفت که کار من غیر قانونی هست و من اجازه فارسی کردن این برنامه رو ندارم (به قولی یه بنده خدایی: مدارکش تو وزارت خارجه موجوده!) بعد از این ایمیل، من تمامی نسخ فارسی نیوز یک رو از روی اینترنت برداشتم و به همراه دوست عزیزم «پدرام عظیمایی» شروع کردم به برنامه نویسی مجدد این سیستم، این بار خودمون سیستم رو کامل نوشتیم، و با استفاده از بعضی از توابع و امکانات Cutenews، برای کسانی هم که هنوز تو این زمینه شکی دارن، یکی از نمونه های این تغییرات رو مثال میزنم، فارسی نیوز ۳ از بانک اطلاعات MySQL استفاده میکنه ولی Cutenews هنوز یه سیستم ساده با بانک اطلاعات متنیه. و خیلی از مسائل دیگه که اینجا نمیشه بیان کرد. ولی خوب همه این بحث ها بی معنیه. من و پدرام ادعایی نداشتیم و نداریم. سیستم فارسی نیوز، به افتخار نام و زبان فارسی برای هموطنای ایرانیمون طراحی شده بود. کسانی که ازش استفاده کردن، نوش جونشون، کسانی هم که نکردن؛ لطف کنن دیگه انقدر اسم مبارک Cutenews رو تو سر من بدبخت نکوبن. ممنون میشم.

پنجم: ققنوس:
اینجوری که بوش میاد قراره توسعه این سیستم تا ابد طول بکشه. که این مطلب منو شرمنده میکنه. چون بارها و بارها قول دادم که آماده میشه و این بدقولیام باعث شده خیلیا دلسرد بشن. این آخرین و قوی ترین قول منه، با تموم قدرتم روی توسعه ققنوس کار میکنم تا به پایان میرسه. +خطاب به دوستانی که هنوز نمیدونن ققنوس چی هست: این هست!

ششم: خطاب به چند نفر:
فلانی، همه چیز برا هر دومون تموم شده. همه چیز.

درود
سالار.

گریه کنید، چشمان بی کس من.

۱۵ خرداد ۱۳۸۸ سالار کابلی ۱۲ دیدگاه

آری، اشک بریزید، با اینکه می‏دانید کسی به دادتان نخواهد رسید. مگر در تمام شب‎هایی که تنها، غریبانه به درز لای کاشی‌ها  می‎نگریستید کسی بود که بگوید چرا؟ مگر کسی درد شما را می‎فهمید؟ مگر کسی آمد که بماند؟ مگر کسی … ؟

ولی نه، چرا از دیگران بد می‎‏گویم؟ متهم ماییم. گناهنکار منم. گناهکار کسی نیست که آمد و رفت و برد و شکست. منم که اجازه دادم بیاید! با نوشتن تک تک این حروف، زخم عریانم می‏سوزد و اشک در چشمانم جمع می‎شود، تا لحظه به لحظه یادم باشد که با خود چه کردم! تا بفهمم که نفهمیدن یعنی چه! تا درک کنم حس تنهایی آن غریبه را میان گرگ‏ها؛ تا بیاد بیاورم لحظه‎های تلخ بی کسی را. چه را بیاد بیاورم دوست من؟ من هنوزم بی کسم. و گفت: نوشته های تو را کس نخواهد خواند، کس نخواهد دید، کس نخواهد فهمید… آنان که … .

یادت هست آن‏روز، برایت نوشتم «نمی‎دانم چه بنویسم، از کجا بنویسم.»؟ هنوز هم نمی‎دانم! اما آن روز فکر می‎کردم که باید به سراغ عشق بروم، و امروز می‎دانم که عشق حرفی برای گفتن ندارد. باید از درد بنویسم تا کلمات جاری شوند بر این زبان سرخ. گفتی نترس، من هستم، تنها نیستی، عشقمان جاریست… دروغ گفتی؛ اما نه، تو دروغ نگفتی، تو دروغگو نبودی، من بودم که دروغ شنیدم، می‎خواستم که دروغ بشنوم، چون آنقدر ضعیف بودم که نمی‎خواستم باور کنم که کسی مالِ من نیست.

یک چیز را خوب می‎دانم، تو هم پریشانی، از من پریشان تر خودِ تویی. ولی مغروری، نمی‎خواهی که کسی بداند که درد می‎کشی. اما من ساده تر از توام: دردم را فــــریاد می‏زنم. فریاد می‎زنم تا دیوارها به رویم خراب شوند. تا نابود شوم. اگر فکر کردی که نمی‎شناسم تو را، کور خواندی. خوب می‎شناسمت. خوب.

به خود بیا سالار! با که داری سخن می‎گویی؟ مگر او در تمام آن شب‎های خوفناک به لاتائلاتت گوش داد که اکنون گوش دهد؟ دیوانه‎ای سالار. او آنقدر از خود بی خود است که نمی‎داند … . با او سخن نگو! با خدا سخن بگو! با خدای عادل. با کسی که همه ما را آفرید تا زجر بکشیم. با زمان سخن بگو! که حتی یک لحظه پس نمی‎کشد؛ با دنیا سخن بگو، که دل شکستن رسم دیرینه‎ی اوست! به آسمان بگو: مگر صدای مرا می‎شود؟ آسمان که مالِ فرشتگان بود. ما که شیطانیم چه کنیم؟

+ چه باک.

از جان خود سیری…

چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمی‎داند،
چه سلطانی که جز در خانه‎اش خفتن نمی‎داند،
چه دیداری،
که جز دینار  و درهم از شما سفتن نمی‎داند،
به دنبال چه می‎گردی؟ که حیرانی…
خرد گم کرده‎ای شاید نمی‎دانی…

همای از جان خود سیری، که خاموشی نمی‎گیری،
لبت را چون لبان فرخی دوزند، تو را در آتش اندیشه‎ات سوزند،
هزاران فتنه انگیزند، تو را بر سر در میخانه آویزند!

این ترانه از گروه مستان با صدای همای، تن منو میلرزونه،
اگر کمی به این قطعه فکر کنید، میفهمید که منظورم چی بوده.

ترانه رو میتونید از اینجا داونلود کنید و گوش بدید و لذت ببرید.
درود. شیطان.