سلام، امروز خوشحالم، امروز ۲ دی ماهه، روز تولدم، روزی که به دنیا اومدم. روزی که زندگی رو شروع کنم. روزی که نمیدونستم قراره زندگی طولانی و پر دردسر باشه.
در طول ۲۰ سال گذشته روز تولدم هیچوقت برام اهمیت آنجنانی نداشته، چون همیشه عواملی بودن که باعث میشدن من بیخود و بی جهت فکرم رو روشون متمرکز کنم و خود رو از یاد ببرم. هیچوقت به خود اهمیت نمیدادم. الان هم نمیدم. ولی تولد امسالم یه حس عجیبی بهم میده. حس متفاوتی داره ، متفاوت با سالهای گذشته. شاید بخاطر اینه که راه رو، دوباره انتخاب کردم، دوباره به راهم فکر کردم. دوباره ساختمش و مشخص کردم برای خودم که این راه رو چطوری قراره طی کنم.
من همیشه از توفیق اجباری متنفر بودم. هیچوقت نتونستم چیزی رو تحمل کنم که بهش علاقه دارم. برای همه مسائلم همینطوری بودم. و همین اخلاقم باعث انزوای چندین و چند سالم شد. هیچوقت با افرادی که روش زندگیشون با من تفاوت داشت نساختم. این مساله شاید ناخوشایند باشه برای شما، ولی برای من نبود، چون انزوای چندین ساله من، باعث شد به بهترین ایده آل ها برسم توی زندگیم. بهترین و انسان ترین انسانها، کسانی که من باهاشون راحتم. کسانی که دوسم دارن و دوسشون دارم. کسایی که میتونم باهاشون کار کنم و میتونن باهام کار کنن! کسایی که میتونم ازشون راه بهتر زندگی کردن رو یاد بگیرم.
الان چند ماهه که به عنوان برنامه نویس و طراح وب شرکت توانا رسانه نوین (TRN Technologies) فعالیت میکنم (نمایش موقعیت روی نقشه). باید بگم که این شرکت یکی از بهترین شرکت های ایران در زمینه SEO هست و من خوشحالم که تو این شرکت هستم. اعضای تیم TRN (آقای مهندس توانا عسگری: مدیرعامل و SEO، خانم عسگری: گرافیک و مولتیمدیا، خانم اسدی: طراح وب) برای من خیلی ارزش دارن و باعث شدن که زندگی من در طی چند ماه اخیر، کلی بهبود پیدا کنه. نابود نشدن زندگی حرفه ایم رو مدیون این تیم و پشتکارشون هستم.
در مورد زندگی شخصی، تجربه ثابت کرده که حرف زدن از جزیات مسائل اینجا، کار درستی نیست. اما میخوام از کسایی تشکر کنم، که محبت رو به زندگی من برگردوندن و باعث شدن من دوباره امید زندگی کردن رو داشته باشم و با هدف، ادامه بدم. شما، بالا ترین و بهترینید. امیدوارم من رو ببخشید به خاطر همه بدی هایی که در حقتون کردم. لیاقت شما خیلی بیشتره.
امیدوارم این ۳۶۵ روزی که امروز شروع شد، بهتر از سالهای قبل باشه. زندگی همچنان ادامه داره. و دیگه از توفیق اجباری خبری نیست.
درود، سالار.
ســلام. (راست میگی بهروز، قشنگه!)
امروز باید اینجا بادکنک آویزان میکردم و کیکِ بزرگ شمع میآراستم. اما کی برای ما وقتی تولد راستکی مان بود بادکنک ترکاند آخر! که من بیایم اینجا جشن بگیرم مردم برقصند من بادکنک منفجر کنم برایشان دلشان یه هویی بریزد!؟ نه! این روزا وقت جشن الکی الکی نداریم ما! آنجا مردم دارند میمیرند، ما بیاییم اینجا بزنیم برقصیم؟
از این حرفا که بگذریم، چهار سال پیش دقیقن همین ساعات بود که اینجا متولد شد! یادش بخیر تولد صفر سالگیش را هم جشن نگرفتیم، تولد یکسالگی خواب بودیم، تولد دو سالگی داشتیم با بچه محلا بازی میکردیم، تولد سه سالگی کلا یادمان رفت تولد است، تولد امسال هم که الکی الکی دیدیم همه چی جدی شده، شده چهار سال که داریم مینویسیم ! ای بابا! چرا اینطوری شد؟ چرا من، ما شدم؟! مث اینکه زیادی خودمو تحول گرفتم دیگر.
الان که دارم میشمرم با انگشتام میبینم زود گذشت این چهارسال، ولی رفقا، باورم کنید این چهار سال مثل چهار قرن بود برام، پست قبلی رو که نوشتم، یه تصمیم دیگه هم گرفتم، نشستم تموم تصاویری رو که از این چهار سال داشتم مرور کردم، به ترتیب تاریخ مشخص شده بودن واسه همین، عین روز قیامت بود (تو کتابا میگن، ما که ندیدیم، راست دروغش گردن اونی که گفت)! انگار نشستم تو سینما، فیلم زندگیمو دارن بهم نشون میدن، یکیم بغل دستم نشسته داره واسم میگه چی شد چی نشد. قشنگ بود، خیلی قشنگ… چهارسال پیش یه صورت شاد داشتم، رفته رفته رنگ غم نشت روش و، روز به روز، پر رنگ تر و پر رنگ تر شد این غمِ مادر مرده! چه تصویرایی بودن رفقا، تصویرگر کارشو خوب بلد بود. یه چیزی تو این فیلمی که به من نشون دادن خیلی توجه منو به خودش جلب کرد! توی فیلم، جلاد رو ندیدم، انگار کسی که ویران کرد از پشت پرده سینما فرار کرده بود! آخر، رو نداشت من رو ببینه! خجالتیه تفلکی!
از این موضوع که بگذریم، میخوام یه چیزیو بگم، که تو دلم مونده:
- دارند آنجا میجنگند برای وطــنشان، پسر و دختر و بزرگ و کوچکش زیاد فرقی ندارد، بالا یا پایین بازهم تفاوتی نمیکند! دارند با جان و دل میجنگند. دوستشان دارم. مدت زیادی بود که شرفـــ را با چشمانم ندیده بودم. بچهها، درود به وجودتان، ما را هم اگر قابل میدانید، در کنار خود حس کنید.
یک نکته دیگر را عارض شوم و بساط سخن برچینم:
- «ماورای وب» تولد چهار سالگیت مبارک!
درود.
سالار.
سلام دوستان
امشب تولد ۱۹ سالگیمو جشن میگیرم. امروزم داست مثل چند سال اخیر خراب میشد ولی خوب کسانی که بهم لطف دارن از راه رسیدن و منو نجات دادن. بهترین کادوی تولدم رو از مادرم گرفتم که منو بوسید، بعدش پسر داییم که یه بطری ش-راب François duLac برام گرفت. و بقیه اطرافیانم که امشب دارن بهترین شب رو برام میسازن.
از همشون ممنونم
امیدوارم بتونم. میخوام همه چیو دوباره تازه کنم. میخوام گذشته مو با همه خوبی ها و بدیهاش فراموش کنم و وارد یه دنیای جدید بشم.
بهشت همان ناکجاست، وای بحالت سالار…
به امید روزهای بهتر.
درود، شیطان.